یه اتفاق بد
دو روز بعد از اینکه از شمال اومدیم یه دفعه مریض شدی اونم یه مریضی خیلی بد که اصلا خوب نمیشدی و حدود 10 روز طول کشید و 5 تا دکتر بردمت کلی سرم زدی چندین شب تب شدید کردی که فقط با شیاف میومد پایین و بعد همراه تب اسهال و استفراغ شدید گرفتی خیلی ضعیف شدی و من خیلی غصه خوردم
آخرین بارم که بردمت دکتر همراه زندایی بود که تازه از سفر شمال برگشته بود و رفتیم بیمارستانشون دکتر برات سرم نوشت و همونجا برات آتل بستن دستتو که تو خونه که میخوایم برات سرم وصل کنیم مشکلی نباشه من بیرون اتاق وایساده بودم و فقط صدای گریه هاتو میشنیدم اینقدر ضعیف شده بودی که رگت پیدا نمیشد اونشب چقدر پشت اتاق گریه کردم امیدوارم دیگه هیچ وقت اون روزا تکرار نشه.
خدا رو شکر اونبار دفعه آخر دکتر رفتنت بود و پس فرداش خوب شدی ممنون زندایی جون
اینم یه عکس از اون روزا

پ ن: راستی یادم رفت بگم مادرجونم خیلی زحمت کشید کلش خونه اونا بودیم اگه نبود واقعا نمیدونستم باید چیکار کنم
پ ن (2): دستتو که باز کردیم با تعجی دستتو نگاه میکردی و باز و بستش میکردی فکر میکردی دیگه انگشتات قراره همیشه صاف بمونن


یه اتفاق بد
